پند.4


مجموعه‌ای از ۵۱ داستان زیبا و ۵۱ نکته عبرت‌آموز در کتابی پربار تحت عنوان پندهای قندپهلو به همت مهندس حسین شکرریز گردآوری شده است.در سال ۱۳۸۹ این کتاب به چاپ ششم رسیده است و ناشر آن انتشارات فکرآذین است.امیدوارم کتاب را تهیه کنید و از تمام داستانها و پندهای آن خودتان و نزدیکان‌تان را بهره‌مند سازید.

بعضی از این پندهای ارزشمند و داستانهای دلنشین آن در ادامه ببینید:


۱- گنجشک و خدا

روزها می‌گذشت اما گنجشک با خدا هیچ نمی‌گفت، هربار فرشتگان سراغش را می‌گرفتند خدا می‌گفت: می‌آید، من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، اما باز هم هیچ نگفت تا خدا لب به سخن گشود:

با من بگو از آنچه در سینه تو سنگینی می‌کند. گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی‌کسی‌ام.

اما تو با طوفانی بی‌موقع آن را از من گرفتی! آن لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ ناگاه سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین‌انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه‌ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پرگشودی. گنجشک اما خیره در خدایی و وسعت پناه او مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام برخاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. صدای گریه‌اش ملکوت خدا را پرکرد.

پند (۱) :

گاهی‌اوقات اتفاقات ناخواسته سبب رنجش ما می‌شود، آیا تا به‌حال به‌دنبال علت اتفاق بوده‌ایم. شاید مصلحتی درآن نهفته باشد، و یا شاید خیری. پس برای بعضی از خواسته‌ها و آرزوهایمان اصرار نورزیم شاید این خواسته در آینده‌ای نه‌چندان دور تبعات ناخوشایندی را برای ما درپی داشته باشد…

پند.3




ميگويند حدود ٧٠٠ سال پيش، در اصفهان مسجدي ميساختند.

روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند وآخرين خرده کاري ها را انجام ميدادند.

پيرزني از آنجا رد ميشد وقتي مسجد راديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها کمي کجه!

کارگرهاخنديدند. اما معمار که اين حرف را شنيد، سريع گفت : چوب بياوريد ! کارگر بياوريد! چوب را به مناره تکيه بدهيد. فشار بدهيد. فششششششااااررر...!!!

و مدام ازپيرزن ميپرسيد: مادر، درست شد؟!!

مدتي طول کشيد تا پيرزن گفت : بله ! درستشد !!! تشکر کرد و دعايي کرد و رفت...

کارگرها حکمت اين کار بیهوده و فشاردادن مناره را پرسيدند ؟!

معمار گفت : اگر اين پيرزن، راجع به کج بودن اينمناره با ديگران صحبت ميکرد و شايعه پا ميگرفت، اين مناره تا ابد کج ميماند و ديگرنميتوانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاک کنيم...

اين است که من گفتم درهمين ابتدا جلوي آن را بگيرم!

پند.2


روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهمکه کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی!

سوم اینکه دربهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!!!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یکخانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟لقمان جواب داد:

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترینغذای جهان را می دهد.

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا کهخوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.

و اگر با مردم دوستیکنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست

پند.1



مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت در بينکار گفت و گوي جالبي بين آنها در گرفت.

آنها در مورد مطالب مختلفي صحبتکردندوقتي به موضوع خدا رسيد

آرايشگر گفت: من باور نمي کنم که خدا وجوددارد.

مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟

آرايشگر جواب داد: کافيست به خيابانبروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت اين همه مريضمي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا ميشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجي وجودداشت؟

نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه دهد اين همه درد و رنج و جودداشته باشد.

مشتري لحظه اي فکر کرد اما جوابي نداد چون نمي خواست جر و بحثکند.

آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت به محض اينکه ازمغازه بيرون آمد مردي را ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاحنکرده ظاهرش کثيف و به هم ريخته بود.

مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد وبه آرايشگر گفت:ميدوني چيه! به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.

آرايشگر گفت: چرا چنين حرفي ميزني؟ من اينجا هستم. من آرايشگرم.همين الان موهاي تو را کوتاهکردم.

مشتري با اعتراض گفت: نه آرايشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هيچکس مثل مردي که بيرون است با موهاي بلند و کثيفو ريش اصلاح نکرده پيدا نميشد.

آرايشگر گفت: نه بابا! آرايشگرها وجود دارند موضوع اين است که مردم به مامراجعه نميکنند.

مشتري تاکيد کرد: دقيقا نکته همين است. خدا وجود دارد. فقط مردمبه او مراجعه نميکنند و دنبالش نمي گردند.

براي همين است که اين همه درد و رنجدر دنيا وجود دارد.!